تبلیغات
حیدر امیر حق
آخرین مطالب
برپایی مراسم پر فیض زیارت عاشورا در دهه اول ماه محرم در دارالصادقیون
وقتی حضرت آیت الله بیدآبادی (ره) قلب زن رقاص و اشرار را از شیطان تخلیه کرد
اطلاعیه مراسم جشن باشکوه عید غدیرخم
امروز چه قدر مدینه بوی غربت می دهد
بهرام گور و وزیر خائن
اطلاعیه برگزاری مراسم شهادت امام جعفر صادق علیه السلام
پایگاه فرهنگی مذهبی دارالصادقیون در روستای حسن آباد حضرت صادق الائمه علیه السلام افتتاح شد..
ولادت حضرت امام حسین (ع) ، حضرت ابوالفضل (ع) و حضرت امام سجاد (ع) ،روز جانباز و روز پاسدار گرامی باد
شهادت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام تسلیت باد
میلاد مظهر علم و عزت و عدالت و سخاوت و شجاعت، اسد الله الغالب، علی بن ابیطالب، مبارک باد . . .
ولادت با سعادت دریای جود و سخاوت مبارک
پیامک روز مادر ( ولادت حضرت فاطمه سلام الله علیها )
سالروز وفات حضرت ام البنین مادر گرامی حضرت عباس (علیه السلام) تسلیت باد
گرامی باد یوم الله 22 بهمن
پیام تسلیت شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها
02:34 ب.ظ
550
بهرام گور و وزیر خائن

بهرام گور  پادشاه ساسانی وزیری به نام راست روشن داشت که شاه همه امور کشوری را به وزیر سپرده بود و خود نیز به شکار و تفریح مشغول و از امور کشور غافل شده بود وزیر هم ازاین موقعیت استفاده کرده وهرجا باغ زیبا یا اسب راهواری یا احشامی را می دید به بهانه های مختلف به زور از چنگ صاحبش در می آوردو باعث رنجش ونارضایتی مردم می شد، روزی به بهرام خبر دادند که اوضاع کشور بد است و مردم و رعیت ناراضی هستند دیگر توان پرداخت مالیات را ندارند ودشمن هم می خواهد به کشور حمله کند.بهرام دستور داد برای جلب رضایت مردم واستخدام سرباز در خزانه را باز کنند وبا دادن پول هم رضایت مردم را جلب کنند وهم سرباز استخدام کنند،در این هنگام خزانه دار گزارش داد که خزانه هم خالی است بهرام علت را پرسید ولی کسی به خاطر ترس از وزیر حرفی نزد بهرام در مورد علت این موضوع فکر کرد ولی ندانست که مشکل از کجاست ؟

 چندین روز در این اندیشه بود که منشاء ظلم و نارضایتی مردم را بیابد  به همین جهت یک روز سر به بیابان گذاشت و مشغول فکر کردن شد بعد از مدتی به خود آمد ودید در وسط بیابان است واز تشنگی دارد هلاک می شود نگاه کرد از دور دودی را دید به سمت دود رفت تا اگر کسی در آنجا باشد از او آب بگیرد، رفت وبه چادر چوپانی رسید جلوی چادر سگی را دید که چوپان آن را به دار زده است چوپان که بهرام گور را ندیده بود نشناخت و با وی مشغول صحبت شد و سپس او را به چادرخود برد و از او پذیرایی کردبعد از آن بهرام ازچوپان در مورد علت دار زدن سگ پرسید دهقان این گونه ماجرا را بیان کرد که : من روزگاری گوسفندان زیادی داشتم و این سگ نگهبان آنان بود واگر من جایی می رفتم هیچ دزد وحیوان وحشی جرات نزدیک شدن به گله را نداشت و گوسفندان روزبروز بیشتر شدند وضع من هم بسیار خوب بود. ولی پس از مدتی دیدم که گوسفندان من روز بروز کمتر می شوند و هیچ دلیلی برای آن پیدا نکردم ، چندین بار به کمین نشستم تا ببینم آیا دزدی آنان را می برد یا نه؟ ولی چون هیچ اثری از دزد ندیدم خیالم آسوده شد که دزد وجود ندارد. پس با خود فکر کردم که چگونه ممکن است گوسفندان کم شوند؟ وآن باقی گوسفندان هم که بودند یک روز مامور مالیات آمد وگفت اینها همه سهم مالیات می شوند بعد از آن من هم چوپان گوسفندان مالیاتی حکومت شدم بنابراین تصمیم گرفتم عاملی که باعث می شود گوسفندان من کم شود ومن بدبخت شوم را پیدا و مجازات کنم بنابراین یک روز که از جمع آوری هیزم برمیگشتم در بالای یک بلندی برای رفع خستگی ایستاده بودم از دور دیدم که سگ من با ماده گرگی دوست شده است و زمانی که گرگ ماده با سگ من به تفریح می روند گرگی دیگر به گوسفندان من زده و آنان را با خود می برد. پس دلیل بدبختی خود را پیدا کردم و سگ را گرفتم و به دار کشیدم تا نقطه ضعف گله نابود گردد. بعد از شنیدن این ماجرا بهرام با دهقان خداحافظی کرد ورفت .

بهرام گور از سخنان دهقان به فکر افتاد که اگر سگ حکم نگهبان گوسفندان را دارد پس رعیت ما حکم گله را دارد و وزیر هم امین ما است و وظیفه نگهبانی از مردم بر عهده ما است. پس مشکل کشور را باید خود بیابیم ولی تا زمانی که وزیر سر کار باشد کسی جرات گفتن حقیقت را ندارد بهتر است وزیر را به جرم خیانت از مقامش خلع کنم،اگر آدم خوبی باشد مردم از او تعریف خواهند کرد واگر بد باشد مردم آزادانه شکایت خود را خواهند گفت.. به همین منظور وزیر را فرا خواند و به او گفت به چه منظور اوضاع ایران را آشفته کردی؟ ما به تو گفتیم که خزانه را برای وقتهای مبادا نگه داری ولی امروز خزانه خالی است و مردم ناراضی؟ تو فکر کردی که من دنبال تفریح و شکارم و از وضع کشور خبر ندارم؟ وزیر شرمسار شد و سخنی نگفت . چند روزی گذشت و بهرام زندانیان را به پیش خود فراخواند و از آنان پرسید که شما به چه دلیل در زندان شاه هستید؟

یکی پاسخ داد من برادری داشتم که توانگر بود و سرمایه بسیار داشت ، وزیر سرمایه او را گرفت و وی را کشت ، من به ظلم خواهی او برخواستم ولی او مرا زندانی کرد و تا امروز در زندان هستم.

یکی دیگر گفت من باغی بزرگ وزیبا داشتم روزی وزیر به باغ آمد و خواست باغ را به او بفروشم، من نفروختم وی به زور باغ را از من گرفت و هیچ پولی نداد وقتی پولم را خواستم مرا به زندان انداخت.

دیگری گفت من مردی بازرگانم و حرفه ام این است که از این شهر جنسی را خریداری میکنم و در شهر دیگر آن را به قیمت بالاتر می فروشم و درامد اندکی از این راه به دستم می آید. روزی من مرواریدی خریدم و خواستم آن را در شهر دیگر بفروشم وزیر شما به نزد من آمد و مروارید را از از من گرفت و گفت برای دریافت پولش به دربار بیا ، من چند بار به دربار آمدم ولی او پاسخی به من نداد و در نهایت در آخرین بار مرا زندانی کرد. دیگری گفت من پسر فلان رعیتم وزیرزمین پدرم را مصادره کرد و او را در زیرتازیانه کشت و مرا به زندان انداخت.

بهرام گور وقتی این سخنان را شنید، ستم وزیر بر او آشکار شد ، به نگهبانان دستور داد تا وزیر را اسیر کنند ، و خانه او را جستجو کنند. در خانه او نامه ای دیدند که وی به دشمنان بهرا گور نوشته بود و از آنان خواسته بود که به پایتخت بیایند زیرا اوضاع دربار هرج و مرج است و او آنان را در این جنگ کمک خواهد کرد، بهرام گور با دیدن این نامه خشم وجودش را فرا گرفت ودستور داد وزیرو هم دستانش را در میدان شهر گرد هم آورند وآنان را بر دار بزنند تا درس عبرتی برای دیگر وزیران باشد تا کسی دوباره به فکرخیانت نیفتد.بعد از آن دشمنانی که با همراهی وزیر قصد جنگ را داشتند منصرف شدند واوضاع کشور روز به روز بهترشد.

بعد از مدتی بهرام گور تصمیم گرفت به دیدن آن چوپان برود بنابراین زمانی که از دور چوپان را دید یک تیر به سوی او پرتاب کرد وآن تیر جلوی پای چوپان بر زمین اصابت کرد،بهرام گور به چوپان که هنوز هم نمی دانست او پادشاه کشور است گفت من نان ونمک تو را خورده ام و از سختیها ورنجهای تو با خبرم من یکی از بزرگان دربار هستم و مرا در دربار همه می شناسند هر موقع خواستی به دربار بیا تا در آنجا زحمتهای تو را جبران کنم موقع آمدن این تیر را هم بیاور و بگو من با صاحب این تیر کار دارم آنها تو را نزد من خواهند آورد بهرام گور سپس خداحافظی کرد ورفت وبه نگهبانان سفارش کرد اگر کسی تیر مرا آورد اجازه ورود دهید.

پس از مدتها زن چوپان به او گفت که به شهر برو این تیر را نشان بده تا شاید کمکی به ما  کنند ، دهقان چنین کرد و به دربار شاه رفت و تیر را نشان داد ، ماموران تا تیر بهرام گور را دیدند چوپان را به نزد او بردند. چوپان با دیدن بهرام یکه خورد و به زمین افتاد وعذر خواست که من شما را نشناخته بودم و با تو مانند مردم عادی رفتار کردم ونتوانستم از شما پذیرایی خوبی کنم ، بهرام از او سپاسگذاری کرد  و ماجرای عبرت گرفتن از داستان سگ گله او را برای درباریان تعریف کرد ، سپس بهرام گور برای دهقان خلعت هایی گران بها آورد و به او پوشاند و هفصد گوسفند با میش به وی بخشید و دستور داد تا زمانی که بهرام گور زنده باشد از این مرد مالیات نگیرند. پس از این کار بهرام فساد و ظلم تا سالهای بسیار از کشور برچیده شد و اثری از نارضایتی و شکایت دیده نشد.

 منبع:طوسی،خواجه نظام الملک:سیاست نامه(سیرالملوک) تصحیح عباس اقبال